قبول
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳  
بله بلاخره تکلیف منو آزمایش خون روشن کرد. و گفت که باردارم. خیلی گریه کردم و با کیان هم کلی دعوامون شد.اصلا برام قابل باور نبود آخه من تازه داشتم یه نفسی میکشیدم.حوصله بچه نداشتم. ولی چه میشه کرد.؟حتما حکمتی تو کاره. میترسم اوضاع و احوالمو به هم بخوره.تازه کارمم ممکنه کنسل بشه. ولی شیراز خیلی خوشحالن. میگن خودمون همه جوره باهاتیم.و خیلی خوبه.خدایا کمکم کن.
کلمات کلیدی:
حسرت
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸  

کلافههمیشه فکر میکردم ادم باید یه چیزیو از خدا بخواد تا بهش بده. فکر نمیکردم وقتی هم بهش میگی یه چیزیو نمیخای بازم بهت بده...اونم تو این موقعیت که تازه داشتم یه نفس راحت میکشیدم.واسه خودم برنامه ها داشتم. شاید اصلا میخواستم قید همه چیزو بزنمم و برم....میخواستم نه به کسی بچسبم و نه کسی آویزونم بشه...ولی تنها چیزی که انتظارمو میکشه اسارت و خستگی. به چه زبونی بگم بچه نمی خواستمممممممممممم.


کلمات کلیدی:
دعوت
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧  

فکر کنم منم ناخواسته یکیو به این دنیا دعوت کردم. خدایا من گفته بودم که هیچ علاقه ای به این موضوع ندارم.خواهش میکنم ازت. من میخوام فعلا کار کنم وگریه دنبال برنامه های خودم باشم. التماس میکنم که از من بگذری و این لطف و در حق کسای دیگه بکنی.من تازه دارم خودمو ÷یدا میکنم . خدایا این کابوسو واسه من تموم کن....


کلمات کلیدی:
اضافه کار
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠  

این هفته به خاطر بحرانی شدن وضعیت تا ٧ شب سر کار بودم. و پیگیر مسایل.اکثر مواقع کیان اومد دنبالم. حالا یه مقدار سرم خلوت تر شده .خدا کنه این چند تا موردی هم که مونده سرو تهش هم بیاد و به خیر بگذره.احتمالا اگه امروز زود برم mp3جدید میگیرم . به عنوان جایزه واسه خودم..دیگه خبر خاصی نیست. جمعه رفتیم پارک ملت مثلا جشنواره غذا که افتضاح بود. یعنی تموم شده بودو مردم از سرو کول هم بالا میرفتند.بعدش هم نیم ساعت وایسادیم تو صف بستنی یخی و برگشتیم خونه!!!!اوضاع آرومه.خمیازه


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳  
کارم تو اداره زیاد شده.مدیر گرو همون استعفا داده. انگار همه خستن. همه کارا تکراری شده. نه نوآوری نه خلاقیت. نه دلسوزی. ما تا کی می خواهیم ادامه بدیم. ؟دیروز که با رزا صحبت کردم گفت با اینکه داره تو سوئد زندگی میکنه همش خونست و شوهرش نمیذاره بره بگرده. گفتم بابا اقلا تو که اونجایی از ازاذیت استفاده کن. گفت با مرد ایرونی هر جا باشی آسمون همین رنگه. دیدم راست میگه.ما دخترا همیشه باید دممون به یکی وصل باشه!یعنی از ماست که بر ماست.
کلمات کلیدی:
سهم من
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱  
وقتی یکی از فامیلاتو ببینی که اونقدر پول داره که وقتی میخنده قند تو دلش آب میشه و یکی از ماشیناش بنز 2008 دونفره است که اندازه دارو ندارت قیمتشه و هر سال عوض میشه واقعا چه حسی بهت دست میده.؟باید بگی نه این چیز ها ارزش نداره و مهم انسانیته؟ آخه اینو نگی چی بگی؟ تازه اونوقته که میفهمی کجای کاری. اون وقت دنبال عدالت میگردی .میبینی نه همه چیز تو شانس. حتی حماقتت از شانس بدته. میفهمی میتونستی کی باشیو نشدی. یه حداقل میتونستی دنبال چه اهدافی بگردیو نگشتی. رفتی دنبال انسانیت و دیدی فایده نداره.دیدی از محبت خارها گل نمیشه. بلکه محبت وظیفته . دلت خوش باشه که هر روز میای سر کارو. ماهی 400 میگیریو حس میکنی دنیا رو فتح کردی. ولی طرف زیر میلیارد حرف نمیزنه پس سهام عدالت مارو کی میدن؟؟؟؟. تو جهنم؟
کلمات کلیدی:
شهر من
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠  
بد جوری دلم هوای شیرازو کرده. در نظر بگیر الان تنها داشتی تو خیابون ملاصدرا قدم میزدی و به مغازه ها نگاه میکردی. حس خوبی داشتی. حس مالکیت. آزادی. و امنیت.حیف که اون روزها دیگه برنمیگرده. فقط میشه بهشون فکر کرد. راستشو بخوای بعضی وقتها به خودم لعن و نفرین میکنم که به خاطر درس خوندن پا شدم اوموم تهرانو. دیگه هم برنگشتم. حالا هم هر وقت میرم به دلم نمیچسبه اون آزادیئ ندارم. انگار که رانده شده باشم. هر جا میرم کیان هم میخوا د بیاد. بابا این شهر منه. خاطراتش مال منه. تو کجا بودی وقت من 23 سال اختیارم دست خودم بود 4 سال میرفتم صدرا و میومدم. الان دلم لک زده واسه اتوبوساش. واقعا که آدم وقتی یه چیزو از دست میده تازه قدرشو میدونه. یعنی میشه من برگردم به اون روزها.؟ روزهای که مثل باد گذشتن وخاطراتش اشکمو درمیاره..غربت و حس میکنم. دلم تنگه. واسه همه چیزهایی که گمشون کردم. دوستام. استادام. کافی شاپ ها. خرید ها..............
کلمات کلیدی:
سینما
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠  
عصر پنج شنبه با کیان و مهرنوش رفتیم سینما. جزئ آخرین نفراتی بودیم که بلیط گیر مون اومد. این روز ها هر جا پا میزاری از دست جمعیت میخوای داد بزنی. خلاصه فیلم شروع شد.قضیه از این قرار بود که خانم بعد از ده سال زندگی با شوهرش در تدارک طلاق بود. و مصمم بود که برای خودش زندگی کنه. تا اینکه شوهرش که مخالف بود و دوستش داشت بلا خره راضی شد که بیاد و طلاق نامه رو اضا کنه. اما طبق معمول همین که زنه مطمئن شد که یارو قبول کرده به طور ناگهانی از آرزوهاش انصراف دادو .خواست که به زندگیش ادامه بده... همینه که میگن رو حرف زنها نمیشه حساب کرد.!!! راستی 2 تاهم کتاب گرفتم. اعترافات آگوستین قدیس و خدای چیز های کوچک....
کلمات کلیدی: